تبليغاتX
سکوت تپه ها
√ الحب عذاب √
هر دم زیر باران نگاهم آشفته می چرخی.

اما چرا نمی فهمی شوری باران از اشک بودن است.

 

+ نوشته شده در  ساعت 2:34  توسط badboy  | 

آنگاه که توتنها و سر گشته به دنیای کوچک من قدم نهادی و آرام تک تک راهرو های خیالم را به خیال خود طی کردی و داشتی به قول خود به دنبال محبت می گشتی، وقتی برای اولین بار تنها و خسته اولین بوسه ی تو بر روی گونه ی خیس من نقش بست، وقتی برای اولین بار در پشت چهار طاق متن و تصویر با چشمان بسته لب بر لبانم نهادی و مرا تنگ تنگ در آغوش گرفتی و زیر لب تنها آه و ناله می کردی و چشم در چشم من مرا می خواندی فکر نمی کردم روزی مرا در همان کوچه ها به خاک بسپاری.

+ نوشته شده در  ساعت 2:31  توسط badboy  | 

با سکوتت بغض کردم

با بغضت گریستم

با گریه ات تبدار شدم

با تبت سوختم

با سوختنت مردم

من این همه را شدم. تو چرا هیچ ندیدی؟

+ نوشته شده در  ساعت 4:10  توسط badboy  | 

روزها بود که دعا کردم

نیامدی

هر روز برای آمدنت چشم به را بودم

نیامدی

امروز دیگر طاقتم تمام شد

ولی باز هم باران، نیامدی


+ نوشته شده در  ساعت 16:37  توسط badboy  | 

دعا کن که باران ببارد تو در زیر باران تماشایی تری و من! و من در زیر چتر مژگان نگاهت به دور ترین ابر بهاری چشمانت خیره می شوم به دوردست ترین نقطه میان چشم هایت این زیبا ترین رؤیای من است و این روزها شاید تنها رؤیا و اکنون غمناکترین رؤیا از وقتی تو رفتی دیگر بارانی نبارید حتی یک ابر هم برای دلخوشی من از آسمان قلبم عبور نکرد دیگر دلم بارانی نمی شود زمینش خشکیده و نای رویانده یک برگ را هم ندارد باید کوله بار سفر بربندم و عازم شوم عازم سفری دور به اعماق درون پس خداحافظ ای آه سنگین درون


پ.ن: بچه های بد سلام نمی دونم لب تابم چش شده هر کاری می کنم نمی تونم برای کسی پبام بذارم مخصوصا اونایی که با هام قهرن یا تولدم بهم تبریک گفتن. خلاصه ببخشید. در ضمن اونی که با من قهری یا نه شایدم من باهات قهر نیستم اونی که می خواستم بگم اینجا نمیشه گفت هروقت تونستم کامنت برات بدارم می گم باشه؟


د.ن: یکی گفت بارون اومدو من روزایی که بارون میاد می رم تو پیاده رو و ساعت ها راه می رم

+ نوشته شده در  ساعت 2:50  توسط badboy  | 

چه لذتی داشت صدای برخورد خنجرها!

دنگ، دونگ، دلنگ، دولونگ

جنگ میان دل من و تو

پیروزوی نیست میان این دو

چه مردانه مبارزه می کنی

وه چه رقص شمشیری

خسته شده ای؟ نفس نفس می زنی!

باشد برای بعد

پشت به تو کردم

می دانستم مثل هر بار از پشت خنجر می زنی

اما اینبار برنگشتم

برنگشتم تا مبادا چشمانت به چشمانم گره بخورد

تا دلت بلرزد، و از لرزش دلت دستت!

تا مبادا نزنی و مجبور باشی با بودنم تنهایم بگذاری

برنگشتم تا تمام خاطرات گذشته ام در چشم به هم زدنی از ذهن کوچکت عبور کند.

مباد مبادایی پیش آید و تو منصرف شوی

گرچه اگر بر می گشتم باز هم می زدی

فرقی نمی کردی تو دیگر سنگ شدی

و شُکر نیستم تا ببینم

و بهتر که با دستان تو نیست شدم.

+ نوشته شده در  ساعت 1:42  توسط badboy  | 

روزگاری دل انسان به تنگ آمده بود

دل به دریا زد

نفس را در سینه حبس کرد

مدتی بود که دل را اینچنین راحت ندیده بود

در آرامشی ابدی

در اعماق دریا

در سطح دریا قایق ها را دید که به دنبالش بودند اما وزنه ی سنگینی که به پا بسته بود او را سریعتراز حد انتظار پائین برد

اینبار واقعی بود.

او مُرد ....................................................................................................................

........................................................................................................................................

........................................................................................................................................

........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

.........................................................................................................................................

و دیگر هیچ!

+ نوشته شده در  ساعت 17:32  توسط badboy  | 

این خیال است یا گمان

این مجاز است یا وهم

این همه روءیای یک خاموش شده توسط بی حضوری دوستی است که در منتها علیه تاریخ انقضای یک زندگی حک شده.

طلوع: ۰۰/۰۰/ یکهزارو سیصد و شصد و اندی

غروب: ۱۹/۱۰/ ۱۳۸۹

 


گر به تو افتدم نظر           چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم تو را         نکته به نکته مو به مو

+ نوشته شده در  ساعت 16:58  توسط badboy  | 

صدای در زندان را شنید که خشک بسته شد. آزادی برای همیشه رفت. اداره ی سرنوشت خودش رفت و دیگر بر نمی گشت. افکار پریشانِ گریز در ذهنش جرقه زد. اما، می دانست راه گریزی در کار نیست. رو به داماد لبخندی زد و کلمات را تکرار کرد. «بلی!»

+ نوشته شده در  ساعت 12:56  توسط badboy  | 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه          اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه

خواهد بسر آید شب هجران تو یا نه         ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

جمعی به تو مشغول و تو غائب ز میانه

 

هر در که زنم صاحب آن خانه توئی تو          هر جا که روم پرتو کاشانه توئی تو

در میکده و دیر که جانانه تئی تو             مقصود من از کعبه و بت خانه توئی تو

مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه

 

بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید           پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید

عار صفت روی تو در پیر و جوان دید                یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید

دیوانه منم من که روم خانه به خانه

+ نوشته شده در  ساعت 19:51  توسط badboy  |